تبليغاتX
< جملات کلیدی

جملات کلیدی

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَــــــواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبـــــــــائِهِ

في هذِهِ السّاعَه وَفي كُلِّ ساعة

وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِــــراً وَدَليلاً

وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَــــــــــــــكَ

طَوْعـــــــــــاً وَتُمَتِّعَهُ فيهـا طَويـــلا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 14:4 توسط غریبه

سلام

 

قسمت اول:

 کجاست عیسی . . .  

              اين شهر شـفـــــــــــــــــــــا میخواهد

 

 

قسمت دوم :

 

دفتر ِ جعلی . . .

 

آن‌ها ‌که با هزار ترفند می‌روند ، وطن‌فروش نیستند. آن‌هائی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هائی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که به دین پشت کنند . آنهائی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. همهء آنهائی که می‌روند سبز نیستند. همهء آن‌هائی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هائی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جائی برای ماندن بود. و آن‌هائی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جائی برای ماندن کنند.                                                                                                            

 

قسمت سوم :

 

مردی قوی هیكل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب كار كند. 

روز اول ، 30 درخت برید ، رئیسش به او تبریك گفت و او را به ادامه كار تشویق كرد.          روز بعد با انگیزه بیشتری كار كرد ، ولی 15 درخت برید. 

روز سوم بیشتر كار كرد، اما فقط 10 درخت برید. به نظرش آمد كه ضعیف شده است . 

پیش رئیسش رفت ، غذر خواست و گفت : 

نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می كنم ، درخت كمتری می برم ! رئیس پرسید: 

"آخرین بار كی تبرت را تیز كردی؟"

 

او گفت : 

"برای این كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!" 

نتیجه: 

برای اینكه در دنیای رقابتی امروز ، همیشه حرفی برای گفتن داشته باشی ، باید برای به روز كردن خودت ، وقت بذاری ! و گرنه ...

 

 

قسمت چهارم :

 

 
 
 
 بگذار روزگار هرچقدر میخواهد پیله کند،

چه باک، وقتی یقین داریم که پروانه میشویم ...

 


جملات زیبا گیله مرد

 

قسمت پنجم :

 

 

 
 
 
 

روزگاری شده است که شیطان فریاد می زند

آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد

 

 

قسمت ششم :

 

باور کن من مقصر نیستم

تنها میتوانم شرمنده ات باشم

این صادقانه را بپذیر...

 
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:24 توسط غریبه|

سلاااام

پیشاپیش عید همتون مبارک

 

قسمت اول :

 

ما سی و چند سال است که نخندیده ایم 
                 جمعی پسته با دهان های ِ بسته
                      روی ِ میز ِ بزرگترین جشن ِ زمین
                              ما را خواهند شکست ، ما را خواهند خورد
                                          ما نخواهیم خندید ، ما نخواهیم مُرد . . .  

" هفت سین ِ آریائی ِ تان مالامال از صلح ِ کوروش، اقتدار ِ داریوش، وطن پرستی ِ خشایار، زیبایی ِ پارسه ، شکوه ِ پاسارگاد و بلند آوازگی ِ ایران و ایرانی باد " 

باشد که اهورامزدا بلندای عمرتان را به بلندی نام پر آوازه هخامنش بنشاند . . .

قسمت دوم :

نخند...


به لباس کهنه ی کودکان خیابانی...

به سرآستین پاره‌ی کارگری که دیوارت را می‌چیند و به تو می‌گوید ارباب…

به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری…

به دستان پدرت...

به جاروکردن مادرت...

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد...

به مردی که در بانک از تو می‌خواهد برایش برگه‌ای پرکنی...

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی...

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه‌ها جار می‌زند...

نخند...!
 
 
 
 
 
قسمت سوم :
 
 

مرد سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی؟


خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از سفره تو دزدیده‌اند


و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند.


خجالت را باید کسانی‌ بکشند


که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند


و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند!

 

 

قسمت چهارم :

 

باید برای «چیزی» بنویسیم؟


 

روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:«شما برای چی می‌نویسید استاد؟»برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان».نویسنده جوان برآشفت که «متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم.»برنارد شاو گفت: «عیبی نداره پسرم! هر کدام از ما برای چیزی می‌نویسیم که نداریم.»
 
 
 
قسمت  چنجم :
 

 

هیچ داری از دل مهدی خبر؟

گریه های هر شبش را تا سحر؟

او که ارباب تمام عالم است،

من بمیرم،

سر به زانوی غم است،

شیعیان!

مهدی غریب و بی کس است،

جان مولا معصیت دیگر بس است،

شیعیان!

بس نیست غفلت هایمان؟

غربت وتنهایی مولایمان؟

ما عبید و عبد دنیا گشته ایم،

غافل از مهدی زهرا گشته ایم،

من که دارم ادعای شیعه گی،

چه بگویم من به جز شرمندگی...؟

(( اللهم عجل لولیک الفرج ))

 

 

 

دعا برای فرج فراموش نشه


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 15:20 توسط غریبه|

سلام

نمیخواستم بیام ولی اصرار دوستان بر برگشتنم باعث شد دوباره برگردم

اول از همه قبل خوندن متنم ی فاتحه بفرستین به روح همه کسایی ک از بین ما رفتن .

حس حرف زدن نیست ولی....

 

قسمت اول:

 

این پست مربوط به خودمو خودتونه....

 

از همه دوستان که مایل به همکاری هستند دعوت بعمل می اید که در صورت تمایل به اینجاب بگن...

 

وب گروهی....موضوعشم مشکلات و اتفاقاتی هستش که با چشم خودمون در جامعه میبینیم و راه حل هایی که بنظرمون میرسه....تا همین حد بدونید تا ببینم استقبال چه جوری هستش ...

در کل چیز جالبی میشه...

البته تنها به اتفاقای جامعه ختم نمیشه . مشکلی که داریمومیتونیم بگیم و از هم فکری دوستان کمک بگیریم درضمن تموم اسمها هم مستعاره

اطلاعات اضافی به خوده شخص ک میخواد کامنت میشه..... منتظرتون هستم

 

 

قسمت دوم :

دروازهء شهرم کجاست . . ؟

گِل بگیرید . . .

شهری که دردِ مردمش بی خیالیست ،

          شرفشان ، پیشکش ِ هوس بازیهایشان

                        دینشان به نانشان آویزان است و

                                                  دروغ تنها سرمایه شان

بیائید همت کنیم . . .  

                                    گِل بگیریم

 

*******

 

مَگذار ديگران نام تو را بدانند . . .

            همين زلال ِ بيكران ِ چشمانت ،

                           برای پچ پچ هزار سالهء آنان كافيست . . . 

 

قسمت سوم :

 

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد

گاهی لازم است كوتاه بيايی

گاهی نمی‌توان بخشید و گذشت...

اما می‌توان چشمان را بست و عبور کرد

گاهی مجبور می‌شوی نادیده بگیری

گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی ...

 

*****

 

 هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ داشت رسیدی

نترس و ناامید نشو

چون اگه قرار بود باز نشه جاش دیوار می ذاشتن...

 

 

قسمت چهارم :

 

دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم که از همه تهوع آورتر بود ؛ اینکه در آن سن و سال، زن داشت!...

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم.....

 

قسمت پنجم :

 

میخواهم عاشقی را از تو یاد بگیرم

که چنین بی وقفه در هر زمان و مکانی یادت نمیرود باید عاشقی کنی

کاش من اینگونه عاشق بودم ..... ای کاش ...

 

 

قسمت ششم :

 

کیف مدرسه را گوشه ای پرت کردو به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود، رفت

وارد مغازه شد با ذوق گفت : ببخشید یه کمربند می خواستم . آخه فردا تولد بابامه

 -به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ،

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفتفرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

 

 

در اخر برای ظهورش دعااا کنیدو

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 14:42 توسط غریبه|

بسم اله الرمن الرحیم

بدین ترتیب به اطلاع جمیع دوووستان میرسانم این وبلاگ در تاریخ 2/10/90حذف خواااهد شد.

این پستم اخرین پست میبااشد .

کامنتای ک مربوط به پست باشه تاید میشه وگرنه بقیق کامنتا خیر!

 از تمام دوستای که توی این مدت باهام بودن کمال تشکر رو دارم و ارزوی موفقیات برااای همشون.

قسمت اول :

سلام ف اح ش ه! هان!؟ تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !

راستی ! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! ف اح ش ه… دعایم کن 

 

قسمت دوم :

 

اگر دین ندارید....

.

.

 نه،نه

 این تکراری شده اینو ولش کن

 .

.

 ...چرا منو تو اين موقعيت قرار مي دين

 چی میگفتم؟

 آهان اگر سیبیل نمی‌گذارید

حداقل ابرو بر ندارید! 

 

قسمت سوم :

 

هر جوونی دوست داره ظاهری زیبا داشته باشه

                و اسلام هم دقیقا با این نظر موافقه 

         این حق یه دختر و یا پسره که زیبا به نظر برسه

ولی بعضی ها جلف گیری و بزک کردن را با زیبایی اشتباه میگیرن

    خدا در قرآن ۲۴ بار نام زن و ۲۴ بار نام مرد را بکار برده

                              ( زن = مرد)

         (تساوی این نیست که مثل همدیگه لباس بپوشندا) 

     فرقی نمیکنه چه دختر و چه پسر باید طوری لباس بپوشند

          و به ظاهرشون برسند که دور از جلف بازی باشه

 مثل پسرهایی که زیر ابرو برمیدارن یا یقه را تا نافشون باز میذارن

یا خانومایی که پاچه شلوارشون کوتاه و یا مثل اینکه الان از سالن

                        آرایشگاه بیرون اومدن 

        چون شخصیت هر انسان به ظاهرش هم بستگی داره

  پس به شخصیتتون احترام بگذارین

 

قسمت چهارم:

 

نسیه داده می شود حتی به شما !!

یکی از فرزندان شیخ می گوید: روزی مرحوم مرشد چلویی معروف ( پدر حیدر علی تهرانی شاعر متخلص به معجزه ) خدمت جناب شیخ رسید و از کسادی بازارش گله کرد و گفت: داداش! این چه وضعی است که ما گرفتار آن شدیم؟ دیر زمانی وضع ما خیلی خوب بود روزی سه چهار دیگ چلو می فروختیم و مشتری ها فراوان بودند، اما یک باره اوضاع زیر و رو شده مشتری ها یکی یکی پس رفتند، کارها از سکه افتاد، و اکنون روزی یک دیگ هم مصرف نمی شود...؟ شیخ تاملی کرد و فرمود: " تقصیر خودت است که مشتری ها را رد می کنی "! مرشد گفت: من کسی را رد نکردم، حتی از بچه ها هم پذیرایی می کنم و نصف کباب به آنها می دهم. شیخ فرمود: " آن سید چه کسی بود که سه روز غذای نسیه خورده بود. بار آخر او را هل دادی و از در مغازه بیرون کردی؟!" مرشد سراسیمه از نزد شیخ بیرون آمد و شتابان در پی آن سید راه افتاد، او را یافت و از پوزش خواست، و پس از آن تابلویی بر در مغازه اش نصب کرد و روی آن نوشت: " نسیه داده می شود، حتی به شما، وجه دستی به اندازه وسعمان پرداخت می شود "!!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 13:55 توسط غریبه|

سلاااااااااام

امیدوارم حاله همتون خوب باشه . فقط براااااااااااااااای همه دعاااااااا کنید توی این محرمه .یادتون نرهاااااااااا

دیگه من نمیگم چ جووور دعااااای ، خودتون فکر کنید

 

قسمت اول :

آن باده ای خوش است که نذرسبوشود

آن غصه ای خوش است که آه  گلو شود

 

 اصلا به یک دوقطره نباید بسنده کرد

آن چشمه،چشمه است،که یک روز"جو" شود

 

وقتی دلم شکست،گرومیگزارمش

خوب است،آبروی جگر،"آب رو" شود

 

عشاق راه دربدر ناله ی هم اند

مستانه ناله کن که دلی زیروروشود

 

ما در حسینیه به خداوند می رسیم

ذکر"حسین" جلوه کند ذکر"هو"شود

 

روزی  اگر بناست که قربا نی ام کنند

اینکاربهتراست به ابروی اوشود

 

باید که سجده کرد خدا، یا حسین را

فردا که باخدای  خودش روبرروشود

 

آقایی کریم اجازه نمی دهد

تا اینکه دست ما به صف حشرروشود

 ***

این گریه ی برای توعین طهارت است

عابد چرامعطل آب وضو شود

 

هرکس که سربه زیر توشد سربلند شد

بی آبروکنارتوبا آبروشود


             علی اکبر لطیفیان

 

قسمت دوم :

 

با تاخیر ببخسید

ریا نشه حاجی . . .

حاجی ، مّکه خوش گذشت ...

حاجی، خدایت خوب بود، دینت کامل شد، سنگ هایت را به شیطان زدی ..؟

حاجی، برای خدایت گوسفند چند صد تومانی قربانی کردی ؟

حاجی، بار قبل مکه بهتر بود، یا این سری !

حاجی سوغاتی های گران قیمتی آوردی  ...  

حاجی پارچه های خیر مقدمت را دیدی؟  

حاجی پارچه سیاه همسایهء دیوار به دیوارت را هم دیدی ؟

حاجی خبر داری همسایه ات از بیماری و گرسنگی مُرد ؟

حاجی ، قربون اون دل رئوفت ، به چی فکر می کنی ؟   

و حاجی ، در فکر برنامهریزی برای حج آینده بود . . .

 

قسمت سوم :

 

نویسندهء معاصر در آخرین سطر کتابش ، اینگونه نوشت ... 

قصهء همخوابگی با زنان  خیابانی در بسترهائی از خون و اسکناس، کودکان اسلحه به دست مزدور، مرده هائی متعفن از فشنگهای  کارخانجات اسلحه سازی ، مردمانی گرسنه کنار خیابانهای سرگشتگی بشر، بالا و پائین شدن سهام بورسهای ابر شهرها و نطق های مصلحانه و بی تاثیر سردمداران ... این قصهء افول تمدن ماست.

فردای آن روز ، دست خط هایش را  به یک انتشاراتی در وال استریت فروخت و با یک سوم پولش یک دختر نابالغ خرید، با یک سومش یک طپانچهء خودکار و مابقی اسکناس هایش را در بورس نیویورک سرمایه گذاری کرد . . ! 

 

قسمت چهارم :

 

خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم

تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هر کجا که رفتم سرشکسته

بازگشتم

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم

اما...

تو مرا چه دیدی که همچنان بخشنده و توبه پذیر و مشتاق بنده ات

ماندی؟؟؟

جملات زیبا گیله مرد

قسمت پنج:

اي عقل خجل ز جهل و ناداني ما

در هم شده خلقي ز پريشاني ما

بت در بغل و به سجده پيشاني ما

كافر زده خنده بر مسلماني ما

 

 

قسمت ششم :

hijab poster 64 big.jpg

بدحجاب! بی حجاب! معذرت! معذرت!
من از جانب تمام کسانی که شعار دادند "مرگ بر بدحجاب" از تو معذرت می خواهم.
من از جانب تمام کسانی که شعار دادند " ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است" از تو معذرت می خواهم.
من از جانب تمام کسانی که فعل تو را از خود تو جدا نکردند، معذرت می خواهم.

من می دانم که تو اگر اهمیت و فلسفه ی حجاب را بدانی، به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود.
من می دانم که اگر ظاهر امروز تو این است، من نیز بسیار مقصرم که اگر من توانسته بودم منطق و احساسم را راجع به حجاب به تو منتقل کنم، ظاهر امروز تو این نبود.
من می دانم که اگر در فرهنگ سالمی که حکم اکسیژن را دارد، نفس کشیده بودی، ریه های عفافت غبار نمی گرفت.

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 14:27 توسط غریبه|

سلاااااااام

خوبین؟؟

امیدوارم بهترین روزای عمرتون رو بگذرونید

اها ی چیز داشت یادم میرفت . بگین چی!!؟؟   عمرا اگه بدونید ولی میگم 5 ابان تولدم بوود کسی بهم تبریک نگفت

 

زیاد حرف نمیزنم برین بخونید ولی بی معرفت نشین اپ کردین خبر بدینا

سمت اول :

روش زندگی

 

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند

اما دو تکه سنگ هیچ گاه با هم یکی نمی شوند

پس هرچه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشکل تر،

و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد.

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است

 سنگ پشت اولین مانع جدی می ایستد

اما آب . . .

 راه خود را به سمت دریا می یابد

 

 

قسمت دوم :

من زن نجیب میخوام !!!!!!!!

 

 

به قول خودش صد تا دوس دختر سانتال مانتال داشت !

مادرش اصرارداشت زن بگیره،

dancing

بلاخره هم قانعش کرد !

chatterbox

مامانش هم شروع کرده بود به

خواستگاری رفتن ولی هر جایی یه مشکلی بود و نمیشد !

chatterbox

یه روزنشستیم گفتیم ای بابا چی شد پس کی زن میگیری ؟! hurry up!

خندید گفت چه می دونم بابا زن گرفتن به ما نیومده !

گفتیم بابا تو که این همه دوس
دختر داری یکی از همینا...

وسط حرفم پرید گفت نه it wasn't me!دیگه نشد ! it wasn't me! من زن نجیب می خوام !

shame on you

نه این عروسکا

shame on you

 که هر روز اسباب بازی یه نفر میشن...

 

قسمت سوم :

شعر

 

گریه کن تو میتونی پیش اون نمیمونی

اون دیگه رفته بسه تمومش کن

گریه کن ته خطه عشق تو دیگه رفته

تو دلش یکی دیگه نشسته تمومش کن

چشم به راه نشین اینجا میمونی دیگه تنها

گریه نکن دیگه اون نمیاد خونه

دست بکش دیگه از اون طفلکی دل داغون

اون دیگه خوشه فکر نکن حالتو میدونه

تنها میمونی ، آخه اینو میدونی مثل اون پیدا نمیشه

اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه

تـوی قـلـبـته هـمـیـشــه

یادش میوفتی دلت آتیش میگیره

میگی کاش برگرده پیشم

راهی نداری تو باید طاقت بیاری

آخــه مـیـدونـی نـمـیـشــه

 

قسمت چهارم :

  

کدام با شکوهتر و زیباتر است؟.............

هیچ باغبانی را سرزنش نمی کنند که چرا دور باغ خود حصار و پرچین کشیده است.

هیچ کس با نام آزادی، دیوار خانه خود را بر نمی دارد.
هیچ صاحب گنجی گوهر خود را در معرض دید دیگران قرار نمی دهد.
اگر در مقابل پنجره خانه ات توری نزنی از نیش پشه ها و مزاحمت مگس ها در امان نخواهی بود.
وقتی راه ورود پشه ها را می بندی، خود را مصون ساخته ای نه محدود کرده باشی.

حال سوالی دارم؟ اگر آزادی،! بی حجابی و بدون حفاظ و چادر است و این امر را جوامع مدرن یک آراستگی می دانند، به نظر شما
کدام خانه خدا در تصویر زیر با شکوهتر و زیباتر است؟

 

 

قسمت پنجم :

 

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :



انسان چیست ؟


شنبه: به دنیا می آید.


یكشنبه: راه می رود.


دوشنبه: عاشق می شود.


سه شنبه: شكست می خورد.


چهارشنبه: ازدواج می كند.


پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.


جمعه: می میرد.

 

قسمت ششم :

در آخر : ای گمگشته ی یعقوب

 

 

يا صاحب الزمان! داستان يوسف را گفتن و شنيدن به بهانه‎ي توست .

شرمنده‎ايم .

مي‎دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .

مي‎دانيم کوتاهي‎ها، ناداني‎ها و سستي‎هاي ما، ستم‎هايي است که در حق تو کرده‎ايم .

يعقوب به پسران گفت: به جستجوي يوسف برخيزيد،

و ما با روسياهي و شرمندگي، آمده‎ايم تا از تو نشاني بگيريم .

به ما گفته‎اند اگر به جستجوي تو برخيزيم، نشاني از تو مي‎يابيم .

اما اي فرزند احمد ! آيا راهي به سوي تو هست تا به ديدارت آييم .

اگر بگويند براي يافتن تو بايد بيابانها را درنورديم، در مي‎نورديم .

اگر بگويند براي ديدار تو بايد سر به کوه و صحرا گذاريم، مي‎گذاريم .

اي يوسف زهرا !

خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند،

ما و خاندانمان نيز گرفتاريم،

روي پريشان ما را بنگر. چهره زردمان را ببين .

به ما ترحم کن که بيچاره‎ايم و مضطر

اي عزيزِ مصرِ وجود !

سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است .

نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهکار

از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر کن

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 2:38 توسط غریبه|

به نام خدا

سلاااااااااااااااااااااام به همه دوستاي گلم خوبین؟؟ زیاد وقتتون رو نمیگیرم برین مطالبمو بخونین... اگه دوست داشتین نظرم بذارید...

قسمت اول :

هزینه عشق واقعی... 

داستان    

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد

و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان

بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان

جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد،

و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :

هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند.

چشمانش پر از اشک شد

ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

مامان … دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :


جمع بدهی میشه ۱۱٫۰۰۰ تومان نه ۱۲٫۰۰۰ تومان !!!
 
 
قسمت دوم :
 
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو
 
 

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار میشود
و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچرد

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود
در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد
میداند که باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ...
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت
با تمام توان
و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ...

 
 
قسمت سوم :
 
روزگاریست
 
 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

 

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 

گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند

 

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

 

عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند

 

خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد

 

عشق هايي كه سر پيچ خيابان. برسد

 
 
قسمت چهارم :
 
 
قران
 

قرآن ، من شرمنده ي تو ام اگر از تو آواز مرگي ساخته اند

كه هروقت در كوچه هايمان آوازت بلند مي شود

همه از هم مي پرسند:

چه كسي مرده است؟

(دكتر شريعتي)

 
قسمت پنجم :
 
جملاتی تاثیر گذار
 

اززشت رویی پرسیدند آنروزکه جمال پخش می کردند کجا بودی؟ گفت : در صف کمال . . .

اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن . . .

 مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است . . .

همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست . . .

 با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن . . .

 هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نر قصید . . .

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد . . . شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار . . .

 وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش . . .

 یادت باشه که : در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود می خندی . .

آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است . . .

کشتن گنجشک ها ، کرکس ها را ادب نمی کند . . .

از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار . . .

فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.

 قسمت ششم :

سرزمینی در بهشت

 

سرزمینی در بهشت


می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
روی تـخـتـی با رقیبـان می نشینی در بهشت


 

تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت
یک نمایـشگـر در آتـش ، دوربـیـنـی در بهشت


 

صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد
جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت


 

گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد
دوزخی ها را بـرای شب نـشینی در بهشت


 

...بـا مـرامـی که من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ
می روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت


 

مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن»
خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشـت


-----------

زیاد نوشتم معذرت میخوااام در اخر به این جمله دعوتتون میکنم :

 

خواهرم...! سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت دادم....!

 

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 8:18 توسط غریبه|

 

به نام خدا

سلاااااااااااااااااااااام به همه دوستاي گلم اوناااااااااي كه بهم سرزدن و گفتن چرا خداحافظي كردي و گفتن خداحافظي نكن و اونااااااي كه اصلا به وبم توي اين مدت سر نزدن . بهرحال ما همه رو دوست داريم

 زياده ميدونم پنجره رو زود نبند بخون بعد !!!!!!!

بعد اين اپم همه ي لينكامو پاك ميكنم ، ديگه اخر تابستونه ميخوام خونه تكوني كنم !!! و فقط كساني كه برام توي اين پست كامنت بذارن توي لينكام خواهند ماند.

 

اين پستمم 6 تا قسمته ، در موردش حرفي نميزنم ولي پيشنهاد ميكنم بخونيد به زياديش نگاه نكنيد مطالبش از ديدگاه خودم بد نيست بهتر خودتون نظر بدين

 

قسمت اول :

 

انسان در ناگواریها انسان می شود !!! انجاست ک میشه شکفته بشی

چای رو کسی توی اب خنک نمیریزه !! توی اب سرد و تگری  خنک بریزی ، رنگش،بوش،طعمش آشکار نمیشه،انسان هم همینطور،اگه میخواد بوی انسانیت بده رنگ انسانیت داشته باشه فقط تو جوشاجوشه مصیبتها و دردسرها و رنج ها امکان پذیر است هیچ جا دیگه امکان پذیر نیست تو گرفتاریهاست ک انسان صیقل میخوره

تمام این چوب ها که میبینی شکلی دارن صفای دارن،یه روزی توی گیره بودن،نجارا گیره دارن،چوبو میذارن وسط گیره بعد روش کار میکنن . انسانم تا نیوفته توی این گیرو دار های زندگی محاله به جای برسه.

توی روایت داریم که بیشترین سختی ها بلاها بیشترین مصیبت ها برای انبیاست برای اولیا  خداست . چرا؟؟؟ چون خدا میخواد اینا رو بسازه شرط ساخته شدن اینه .

هر وقت توی زندگیت سختی یه دشواری امد یه مشکلی امد روایت داریم هدیه خداست لطف خداست میخواد بسازدت اینقدر دست و پا نزن او با همین گرفتاریها به تو صفا میده.

شما روبه روی دانشگاه تهران رو ببینید این پایان نامه هارو چه جوری صحافی میکنن اینارو میذارن وسط دستگاه فشار یه شب تا صبح  24 ساعت زیر فشاره،بعد جمعوجور میشه شکل میگیره  صفا پیدا میکنه صاف میشه ک شما بتونی اونو توی قفسه بچینی.

خدا هم همینطوره اگه بخواد کسی رو صاف قرارش بده صافش کنه حتما اون رو در فشار زندگی قرار میده در فشار مشکلات قرار میده هرچی فشار بیشتر، بهتر.

بشر هرچی میخوره از سکونشه از بی حرکتیشه!!!

اب دجله اب فرات اینا چرا شیرینن؟؟؟؟؟ تلخ نیستن شور نیستن مثل اب دریا؟؟؟؟ چون حرکت داره چون جریان داره خود این حرکت اینارو شیرین میکنه

دریا چرا شوره چرا تلخه ؟؟ با همه عظمتی ک داره؟؟ چون بی حرکته ثابته گاهی حرکت میکنه ولی 2 متر که پایین میری میبینی ثابته بدون حرکته.همین اب دریا ک شوره وقتی حرکت مینکه بخار میشه بالا میره تو دل ابرا قرار میگیره راه میوفته،وقتی میباره شیرین میشه دیگه تلخ نیست شورم نیست

ببینین یوسف چطور یوسف شد؟؟؟؟ سفرکرد حرکت کرد از کنار پدرش راه فتاد حرکتش ک میدونین چطور بود؟؟؟ (یادتون باشه حرکت تو مسیر خدا مستقیم نیست مسقیم هست صراط المستقیم هست ولی شما هیچوقت مستقیم حرکت نمیکنین ی حرکته زیگزاگیه!!) راه خدا هم راهه زیگزاگیه . خدا اگه بخواد کسی رو بزنه زمین راه راست میذاره جلوی پاش یعنی شب و روز شادش میکنه خوشحال یعنی یک نواخته توی همین شادی میخوره یا بخواد کسی رو زمین بزنه غمو غصه سراغش میفرسته  یعنی شب و روز غمگینی میخوره ولی اگه کسی رو دوست داشته باشه یه روز شاده یه روز غمگین این همین باعث میشه حفظ بشه

بخاطر همین پیامبر اینطوری میگفت : خدایا با من اینطوری تا کن  یه روز بهم بده یه روز بهم نده یعنی ی حالته سینوسی باشه،نشیب و فراز به زندگی من بده همش شادی نمیخوام همش هم غم نمیخوام لذا یوسف رو ببینین  سفرش چه جوری بود از کنار پدر امد افتاد تو چاه از تو چاه رفت تو قصر از توی قصر افتاد توی زندان از توی زندان رفت روی تخت نشست بعدش اوج گرفت کاملا ی حرکت زیگزاگی

قران میگه ی ذره چشتون رو باز کنید ی ذره فکر کنید در این اختلاف شب روز چرا شما فکر نمیکنی . اختلاف یعنی امد وشد نه درگیر شدن،میگه در این اختلافات نگاه کنید ببینید همش شب نیست همش روز نیست و بینید که اگه همش یه جوری تیست به نفع زمین هست  خب حالا روش فکر کنید بگین منم همینه داستانم بذار یه لحظاتی از زندگی من شب باشه یه لحطاتی هم روز باشه  اینه که به شما حیاط میده همینه که به شما نشاط میده.

پس هر چی هست تو سفر تو سیر تو سلوکه تو حرکته

 

منظورمو فهميدي؟؟؟؟؟ با مثال گفتم كه قابل لمس تر باشه . اميدوارم متوجه شده باشين كه منظورم چي هستش

قسمت دوم :

جملااااااااااااات کلیدی

عفو کنید تا خداوند به شما عزت بدهد                                                 رسول اکرم(ص)

هیچ ثروتی نیرومند تر از عقل نیست                                                     رسول اکرم(ص)

هیچ خوشی در عالم نیست جز آنکه یک ناخوشی کنارش است                 حضرت امیر(ع)

سرمایه های ماورایی هر دلی ، حرف های است که آن دل برای نگفتن دارد     دکترشریعتی

یک غم به تنهایی برای نابودی هزاران نشاط کافی است                                 ژول ورن

دشمن غم : کار است و فراموشی                                                         محمد حجازی

همیشه شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است                              دانته

رفتار شما از هر موعظه ای بهتر است                                                           اولیور

 

قسمت سوم :

داستاااااااااااااااااااااااان

دارم میمیرم ، یک کاری کنید

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق می کنه . گفت : حاج اقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه .

گفتم : چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.

گفت : من رفتنی ام ..!

گفتم : یعنی چی؟

گفت : دارم میرم.

گفتم : دکتر دیگه ای ، خارج از کشور؟

گفت : نه همه اتفاق نظر دارن ، گفت نه خارج همکاری نمی شه کرد.

گفتم:خداکریمه ، ان شاءالله که بهت سلامتی می دع.

با تعجب نگه کرد و گفت : اگه من بمیرم خدا کریم نیست ؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمی شه گول مالید سرش . گفتم : راست می گی ، حالا سوالت چیه؟

گفت : من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمی اومدم کارم شده بود تواتاق موندن و غصه خوردن . تا این که یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم.

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون و مثل همیشه شروع به کارکردن کردم .اما با مردم فرق داشتم ، چون من قرار بود بمیرم و انگار این حال منو کسی نداشت.خیلی مهربون شدم ، دیگه رفتارای غلط مردم  خیلی اذیتم نمی کرد.باخودمم می گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن . آخه من رفتنی ام و اونا انگارنه.

سرتونو درد نیارم من کار می کردم اما حرص نداشتم . بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم . ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعامیکردم . گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک می کردم . مثل پیرمردا برا همه جوونا ارزوی خوشبختی می کردم . الغرض این که این منو ادم خوبی کرد.

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و ایا خدا این خوب شدن رو قبول میکنه ؟؟

گفنم : بله ، اون جور که یاد گرفتم و به نظرم می رسه ادما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه آرام آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر ، داشت می رفت گفتم : راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت : معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم . با تعجب گفتم : مگه بیماریت چیه؟

گفت : بیمار نیستم!!

هم کفرم داشت در می اومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار می شدم گفتم : پس چس؟؟

گفت : فهمیدم مردنیم ، رفتم دکتر ، گفتم : می تونید کاری کنید که نمیرم،گفتن :نه ، گفتم خارج چی؟ باز گفتند نه! خلاصه حاجی ، مارفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه ؟؟

باز خندیدو رفت و دلمو با خودش برد...

 

قسمت چهارم :

شعر

ردپا

به اثر انگشتم فکر میکنم

و شباهتش

با دایره های تو در توی درخت های بریده شده

راستی

چندساله بودم

که از ریشه هایم

جدا شدم ؟

 

قسمت پنجم :

 قرآن را در دستانم دیدند و گفتند قوطی سیگارش بود!

شیخ فضل الله:در درخصوص شایعه‌پراکنی ناجوانمردانه دشمنانش علیه خود می‌گوید: «خدایا تو خودت شاهد باش که من آنچه را که باید بگویم، به این مردم گفتم. من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد کردم، گفتند قوطی سیگارش بود.»

 

قسمت ششم :

زني پشت چراغ قرمز گل مي فروخت

هيچ كس از او گل نمي خريد

زني ديگر چراغ سبز نشان مي داد

و سرش شلوغ بود...

 

 

 

اگه فکرمیکنید مطالبم خوبه کامنت یادتون نره!!!  شوخی کردم نذاشتین هم مهم نیست!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11:5 توسط غریبه|

خدا حافظ براي هميشه

 

 اميدوارم مطالبم توي اين مدت بدردتون خورده باشه

 

 ولي اگه حرف بدي زدم ببخشيدم و حلالم كنيد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 15:45 توسط غریبه

سلاااام

نماز روزه هاي همه دوستاي گلم قبول باشه   

قسمت اول :

اللهمَّ اجعل صِیامی فیهِ صِیامَ الصائِمین، وَ قِیامی فیهِ قِیامَ القائِمین،

سلام 

طایفه ای از بنی اسرائیل بودند به نام اصحاب سبت

اصحاب سبت در کنار دریای احمر و در شهری بندری به نام ایله زندگی میکردند

حرفه ی آنها به دلیل همجواری با دریا ماهی گیری و صید آبزیان بوده است

خداوند از طریق پیامبرش به آنها خبر داد که در روز شنبه به استراحت بپردازند و ماهی گیری نکنند

یعنی ماهی گیری در روز شنبه حرام اعلام شد

خوب میدانیم که خدای حکیم حکم بلا حکمت نخواهد کرد شاید فهم ما از درک فرامینش عاجز باشد

اوایل مردم به حرف پیامبر خویش عمل میکردند 

اما کم کم شروع به سر پیچی کردند عده اندکی هم امر به معروف و نهی از منکر کردند

اما چون اکثریت غالب تمایل به صید در روز شنبه داشتند صدای آنها به جایی نرسید

آنها حکم را به صراحت زیر پا نگذاشتند بلکه دست به خدعه زدند

عده ای روز شنبه تور های خود را در آب می انداختند و روز یکشنبه آنها را جمع میکردند

عده ای کنار آب حوضچه هایی درست کردند شنبه راه آن را به دریا باز میکردند و ماهی ها را

به سمت حوضچه ها میکشاندن و راه بازگشت آنها را می بستند و یکشنبه همه ی آنها را صید می کردند

پیامبر خدا هر چه کرد نتوانست کاری بکند و کم کم عده ای به صورت علنی در روز شنبه هم ماهی گیری میکردند

خداوند پس از اتمام حجت و عدم پذیرش آنها بلا بر آنها نازل کرد همه مسخ شدند و تبدیل به خوک و میمون شدند

البته میدانید هر قومی که مسخ شود سه روز بیشتر زنده نمیماند و همه آنها بعد از این مدت می میرند .

 

قصد من از تعریف این داستان فقط یک مطلب بود

خداوند از ما خواسته که در ماه رمضان خوردن و آشامیدن و لذات جنسی خود را از اولویت اول زندگی

خارج کنیم

به آنها بی توجه نباشیم اما اهتمام اصلی ما بر تدبر و تفکر به اعمالمان و آثار آنها در دنیا و آخرت باشد

نه مسایل دیگر

یعنی یکی از فلسفه های روزه داری بیدار شدن از غفلت هایی است که در اثر روز مرگی و رقابت

در طلب دنیا گریبان گیر ما و جامعه شده است

( نَبِّهنی فیهِ عَن نَومَةِ الغافِلین، ) و مرا بیدار کن در این روز از خواب غافلان

حالا داستان ما شبیه شده به اصحاب سبت

چرا ............................................!!!!

1: عده ای از صبح به فکر افطارند و انواع و اقسام خوراکی ها رو برای افطار آماده میکنند

شاید چند برابر روز های معمولی غذا آماده شود

2: عده ای در هنگام سحری به حدی غذا میل میکنند که تا غروب کمترین احساس گرسنگی نکنند

3:عده ای غذاهای مقوی مانند کباب برگ - حلیم معجون - آش بوقلمون - آش جو - فرنی -

و مکمل های چرب و شیرینی مانند باقلوا - زولبیا - خرما - و.....را هم به یاری می طلبند

جدای از سرم و آمپولهای تقویتی و سفرهای واجب و ضروری به حومه شهر !!!

و هزاران دوز و کلک دیگر برای این که مبادا خدایی نکرده حضرت شکم کمی متحمل گرسنگی یا تشنگی شود

وقتی ما از صبح غذا آماده میکنیم (روز شنبه ) و بلافاصله بعد از اذان مغرب (تور را کشیده  )تا خرخره

از خجالت سفره در  میاییم .

آیا ما گرفتاز عذاب نخواهیم شد

همینکه شب های ماه رمضان به جلسات شب نشینی و حضور در جام  فوتبال رمضان میگذرد !!!

و نه همنشینی با خدا

آیا این همان عذاب الهی نیست

اگه توی منزل آیینه داریم امشب یه نگاه به سر تا پامون بندازیم

من انداختم

مومن به این.......... تا حالا ندیده بودم !!!؟

یا علی 

 

 

قسمت دوم :

چشم ها بیشتر می فهمند

 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

 

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

 

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

 

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

 

قسمت سوم :

تو رو خدا ببخشید ولی باید گفت

 

امروز پدری دخترش را برای نان فروخت...امروز دختری در ماشین

شیشه

 دودی با پسری همخواب شد...امروز دختری در التماس

چشمانش...در چهار

دیوار زن شد..! امروز مادری به خاطر گرسنگی پسر سه

ساله اش... با

مردی همخواب شد..!!! امروز عشق دختر باکره را با

 اسکناس سبز

سنجیدند..!!

و امروز دلم برای امروزم گرفت.

نمیدونم... دنیا کثیف شده..!! یا چشمان فاحشهء من..؟

 

بیایین گریه کنیم

قسمت چهارم :

اینم داستان

 

چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا،

 پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان

 داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش

 مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.

مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند،

 مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش

را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.


تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.

مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.

تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش

 آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند.

 كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي

 فريادهاي مادر را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك

 محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت

 تا پسر بهبودي نسبي بيابد. پاهايش با آرواره ها تمساح

 سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم

 ناخن هاي مادرش مانده بود.

خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست

 تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد،

 سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم ها

 را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم هستند.»

 

برای امروز دیگه کفایت میکنه امیدوارم مطالبم بدردتون بخوره

 

راستی یادتون نره برام دعا کنیدا

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 22:1 توسط غریبه|

سلاااااااااااااااام

خوبين؟؟؟؟؟؟؟؟ توي اين پستم سعي ميكنم تعداد قسمتامو  كم كنم چون سري قبل مثل اينكه زياده بوده و اذيت شدين ببخشيد

راستي چقدر بي معرفتينا چرا اپ ميكنين خبر نميدين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 +++ قسمت اول

خدایا.............

خدایا ... من آن نیستم که همه می پندارند.تنها تو آگاهی و من که به راستی درون من چیست . خدایا تو مرا نزد همگان خوب و شایسته جلوه دادی و من بهتر از هر کس می دانم که شایسته آن نامهای نیکو نبودم ... اما با دریای لطف تو چه می توان کرد ؟ پروردگارم ... چگونه می توانم در برابر عظمت تو فریاد برارم و تقاضای ذلت کنم .. و به همگان بگویم که من آن نیستم که مرا می خوانید ... اما آنگاه که تو مرا اینگونه می خواهی ناچیز ترین سپاسم در برابر تو سکوت من است ...شکر ...

پروردگارم . تو را می خوانم آن زمان که دیگر پاسخی نمی شنوم ...و با تو می مانم آن زمان که دیگری نمانده. یاری ام کن تا آن زمان که پاسخ هم می شنوم باز تنها تو را بخوانم و در آن هنگام که دیگران با من می مانند من با تو بمانم ... زیرا تو مرا کفایت می کنی...


 

+++ قسمت دوم

 

سیب سرخ............

روزي
خواهم آمد ، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ريخت .
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم ، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را ، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت . جار
خواهم زد: اي شبنم ، شبنم ، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست ، دب آكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

+++قسمت سوم

 

روزهای بی تو بودن................

روزهای بی توبودن
چه آسون از کنارم میگذرن
مثل یه غم تو روزهای بارونی پاییزی
مثل صدای خش خش برگها زیر پام
انگار تو اصلا نبودی
انگار یه خیال بود یه خواب
تو این سکوت شبهای بی تو بودن
درد یه عاشق رو فقط ستاره ای میدونه
که ماهش رفته زیر ابرهای تیره

 

+++قسمت چهارم

اینم داستان

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

 

+++قسمت پنجم

آرزوی ساده................

ازش پرسیدم بزرگترین آرزوت چیه؟
خندید و گفت: دیگه آرزویی ندارم، بهش رسیدم
خندم گرفته بود، گفتم نمیشه که! همیشه یه آرزوی دست نیافتنی هست!
گفت: همه چیزای دیگه ای که می خوام به اراده خودم بستگی داره، تنها چیز دست نیافتنی اون بود که الان مال خودمه.

پی نوشت: مزیت داشتن آرزوهای ساده اینه که خیلی زود و به سادگی خوشبخت میشی!!!

+++قسمت ششم

سفره خالی..............

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد میزد:کهنه قالی میخرم
دسته دوم،جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید،بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

!بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا" مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی میخرید؟؟؟

 

شرمنده بخدا هرچی خواستم کم بنویسم نشد شرمنده . امیدوارم با دقت مطالبم رو بخونید و روش فکر کنید 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 12:23 توسط غریبه|

سلااااام

خوبین؟؟؟؟ چه خبر ؟؟؟؟

امروز اگه خدا یاری کنه میخوام توی این پستم 7 قسمت بذارم هر کدام جدا جدا

دوست ندارم قسمت ها رو معرفی کنم خودتون بخونید ببینید ارزش خوندنشو داره یا نه !!!

راستی تا اخرین قسمت بخونید ضررنمیکنید اگه دوست داشتید نظرم بذارید

 

قسمت اول :

آغاز ماه مبارک رمضان

انسان وقتی می خواهد بهشتی شود ناچار باید تمام ایام خدا خصوصا این ماههای گرانقدر و بالاخص رمضان ماه خداوند ، ماه بهار قران ، ماه شرافت و کرامت را درک کند.

بهشت را در رمضان می بخشند و بهشتی ها همه رمضانی اند و رمضانی ها همه بهشتی . فرا رسیدن رمضان پس از گذشت سالی از عمر انسان را کمی از افسار کسیختگی و بی قید و بندی دور می کند و به سمت صلاح و سعادت رهنمون می سازد.

رمضان فرصت سبزی است برای پویش و سازندگی دوباره و خدا چقدر مهربان است که این فرصت ها را به راحتی در اختیارمان می دهد هر کدام از ما بیست بهار قرانی ، سی ، چهل ، و حتی شصت و شاید هم هفتاد بهار قرانی را تجربه کردیم و خداوند این همه به ما فرصت انسان شدن و سعادتمند بودن را عنایت کرد ، شاید بتوانیم آنچه او می گوید را به درستی گوش فرا دهیم ، به درستی بپذیریم و به درستی عمل کنیم . فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه شما بزرگواران تبریک و تهنیت عرض می کنیم و آرزو کنیم که خداوند توفیق طاعت و عبادت شایسته در این ماه به همه ما عنایت فرماید .

 

پ ن : بیاین همه گی با هم توی این ماه رمضون ، موقع افطار ، موقع سحری ، موقع نمازامون این دعا ها رو بکنیم :

1- خدایا فرج آقامونو نزدیک بفرما

2-خدایا سایه پدر و مادر رو همیشه بالای سرمون قرار بده

3-(نمیدونم از کدوم امام معصوم شنیدم که گفتن اول برای دوست و همسایه دعا کنید بعد برای خودتون) خدایا همه دوستان اشناها همسایه ها فامیلا همه و همه هر بیماری که دارن رو شفا بده و هر چیزی که میخوان بهشون بده بعدش یه نیم نگاهیم به ما بکن (حالا دیگه خودتی و خدای خودت )( فقط منو فراموش نکنید)

 

اگه چیزی از قلم افتاده به بزرگواریتون ببخشید و خودتون اضافی کنید

 پ ن : اینقدر دلم میخواد برم مشهد ، قبل ماه رمضون میخواستم برم جور نشد دعا کنید بعد ماه رمضون بطلبه برم . امروز صبح موقع سحر بود فکر کنم شبکه یک بود یهو شروع کرد خوندن : آمده ام .....     برای امام رضاست اینقدر قشنگه ها دلم برد تو حرمش . اینو من توی صحن انقلابش ساعت 3 صبح شنیدم فکر کنم پارسال بود خیلی قشنگه که نگو فقط دعا میکنم که که توی صحنش باشینو گوش کنین

زیاد حرف زدم ببخشید

 

قسمت دوم :

 

سخنانی از پیامبر اکرم در مورد روزه

*هر کس  ماه رمضان را از روی ایمان و به حساب خدا روزه بگیرد ، خداوند گناهان گذشته او را مورد آمرزش قرار داده است.

*هرکس در ماه رمضان ، غیبت مسلمانی را بکند ، از روزه داری خود اجری نخواهد برد .

 

قسمت سوم :

چه کسی دوست واقعیست؟

صاحب فروشگاهی بر سر مغازه خود تابلویی نصب کرده بود که در آن نوشته بود {فروش سگ به قیمت مناسب}این نوع تابلوها و آگهی فروش همیشه توجه کودکان را بیشتر به خود جلب می کند و درست به همین دلیل پسر کوچکی که جذب این آگهی شده بود رفت و از مدیر فروشگاه پرسید : به چه قیمتی این توله ها را می فروشید ؟ صاحب مغازه جواب داد در حدود سی یا پنجاه یورو. پسر کوچولو جیبهایش را گشت و متوجه شد که فقط 7 یورو دارد . اما این پول برای خرید توله ها کافی نبود . بنابراین به مدیر فروشگاه گفت که این مقدار پول را دارم آیا می توانم فقط آنها را نگاه کنم؟

مرد لبخندی زد و قبول کرد . بعد سوت زد و سگ ماده ای که پنج توله دنبالش بودند از لانه بیرون دوید و سمت درب فروشگاه آمد. اما یکی از توله ها که یک پایش ناقص بود و لنگ می زد از بقیه عقب مانده بود و نمی توانست به تندی آنها بدود . پسر کوچولو با دیدن این منظره تصمیم به خریدن همین توله گرفت و پرسید مشکل این این سگ چیست و چرا لنگ میزند ؟ مدیر فروشگاه گفت که این توله به علت نقص مادرزادی که در پایش وجود دارد نمی تواند راه برود و تا آخر عمر نیز همانگونه خواهد بود. پسر که از شنیدن این سخنان تحت تاثیر قرار گرفته بود . گفت : من تصمیم گرفتم این سگ را بخرم و این همانی است که من مایل به خریدنش هستم. مرد در جواب گفت : نه لازم نیست که او را بخری اگر واقعا مایل به نگهداری از این سگ هستی من آن را همین طور رایگان به تو خواهم داد . پسر که کاملا از این حرف صاحب فروشگاه منقلب و ناراحت شده بود مستقیم در چشمان او نگاه کرد و گفت : نمی توانم و نمی خواهم که شما همین طوربدون گرفتن پول آن را به من بدهید . این توله سگ هم مانند دیگر توله ها قیمتی دارد و من بهای کامل آن را می پردازم و چون حالا پول کمی دارم همین مبلغ را به شما خواهم داد. اما هر ماه مبلغ 50 سنت به شما می دهم تا وقتی که به طور کامل این مبلغ پرداخته شود . مرد باز مانع تراشی کرد و قصد داشت که به پسر بفهماند که یک سگ لنگ اینقدر نمی ارزد . بنابراین به او گفت : این مبلغ پول بابت این توله سگ که لنگ می زند زیاد است و درست نیست که تو این همه پول بابت آن بدهی وچون این سگ قادر به دویدن ، پریدن ، بازی کردن مانند سگ های دیگر نیست . من به تو توصیه میکنم که یک توله دیگر انتخاب کنی . با شنیدن این حرف پسر خم شد و شلوار خود را بالا زد و پای معیوبش را به مدیر فروشگاه نشان داد.او در واقع یک میله از جنس فلز به جای پای خود داشت که با ان حرکت میکرد ، بعد نگاهی به مرد انداخت و گفت : من هم نمی توانم خوب بدوم و جست و خیز کنم . این توله سگ احتیاج به کسی دارد که مشکلش را درک کند و بفهمد و من درست به همین علت او را انتخاب کردم . مرد که با شنیدن حرف های پسر متاثر شده و اشک در چشمانش جمع شده بود  خندید و گفت پسرم امیدوارم که هریک از این توله ها صاحبی مانند تو داشته باشند.

 

این داستان به نوعی در زندگی ما هم مصداقی دارد .

اگر کسی هست ووجود دارد که بدون قید و شرط ما را دوست دارد و به ما احترام می گذارد ، این که چه کسی هستیم خیلی کم اهمیت دارد . در واقع به یاد داشته باشید که دوست واقعی کسی است که هنگامی که همه به علت وجود مشکلی از انسان می گریزند و او را تنها رها می کنند برای حل مشکل نزدیک می شود و در شرایط سخت او را تنها نمی گذارد.

 

قسمت چهارم :

جملات زیبای شریعتی

** اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیز ها بود

 

** اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی ...

و من شاید کمر شکسته ترین بودم

 

** اگر همه ثروت داشتند

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگران از سرجوانمردی

بی ارزشترین سکه هاشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا و سادگی می مرد...

 

قسمت پنجم :

نوبتی هم باشه نوبت شعر و متن زیباست

++

ماندیم در اشغال گوشی های همراه

همراهی همدیگر اما یادمان رفت

دارا و ساراهایمان از غصه مردند ...

مشق برادر ... آب ... بابا یادمان رفت

در بر جهامان زندگی را خرج کردیم

پست و بلندی های دنیا یادمان رفت

یک عمر جانبداری از یوسف نمودیم

در مصر دلتنگی ... زلیخا یادمان رفت

 

++

هر مرد شتر دار اویس قرنی نیست

هر شیشه گل رنگ عقیق یمنی نیست

برمرده دلان پند مده خویش میازار

زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست

خشنود مشو ظالم اگر خنده برآرد

خندیدن جلاد ز شیرین دهنی نیست

جایی که برادر به برادر نکند رحم

بیگانه برای تو برادر شدنی نیست

 

++

هم عشق را ... هم زندگی را ... هم خدا را

ما یادمان ... ما یادمان ... ما یادمان رفت

++

اینکه بیشترین تلاش را انجام دهی کفایت نمی کند ، اول باید بدانی چه می کنی ، سپس بیشترین تلاش را به خرج دهی

++

همه چیز را زیبای در براست ، اما همه کس را توان درک نیست!!

 

قسمت شش :

فقر چیست و فقیر کیست؟

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنش و بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی!

 

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه

قسمت هفت:

 تفاوت را احساس کنید...

 

 

 

تو رو خدا ببخشید که زیاد شد گفتم ی چیزی بنویسم کلی !!!

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 15:58 توسط غریبه|

 

 

سلاااااااااااااااااااام

 

براي خوندن اين پستم به ادامه مطلب بريد

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 19:47 توسط غریبه|

سلااااااااااام

خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2تا پست میذارم

قسمت اول : یه کم محب اهل بیت

قسمت دوم : صحبت با برادرای نیروی انتظامی و هر کسی ک بهش مربوط میشه

//////1

حس ادعاگری

 توی یکی از شهرهای لر نشین کشور جمع زیادی از مردم فامیلیشون " سگوند " بود. چند سال قبل با پیشنهاد یکی از مسئولان شهر همه رفتند اداره ی ثبت احوال و فامیلیشون رو عوض کردند.

من یک پیشنهاد دارم که هیچ ربطی به مطلب بالا نداره. اصلا از خیر پیشنهاد می گذرم و یک آرزو میکنم ؛ ای کاش ملت ایران دسته جمعی با مراجعه به ثبت احوال درخواست کنند که مذهب شون رو عوض کنند و دست از ادعای شیعه گری بردارند و این سد معبر تاریخی را رفع  کنند تا بزرگراه امیرالمومنین(ع) به روی تمام مردم دنیا باز شود.

 ای کاش زین پس در شناسنامه ی ما بجای "شیعه ی اثناعشری"

بنویسند "یه کم محب اهل بیت "

 

/////2

یه مدتی از دوستام شنیدم که اگه دختریو با پسری ببینن میگیرن !!!!! متاسفم ک ی ذره فکر نیست!!!

اخه یکی نیست بگه بابا این کار غلطه بدتر میشه

دلیل میخواین باشه اگه اشتباه میگم بگین

بابا فوق فوقش اینه ک دختر با پسر توی پارک هستنم میخوان همدیگه رو ب... یا یه  ....  این خیلی خوبه(بده ولی نسبت به اینی ک میگم خوبه) وقتی توی پارک هستن دلهره دارن ی ذره. حالا ما میریم جلوی باهم بودن توی پارکو میگیریم حالا بهترین جا کجاست ک دختر با پسر باهم باشن؟؟؟؟؟؟  خب مسلمه دیگه میرن خونه همدیگه خب حالا هزار جور غلط میکنن کی میبینه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی جواب ی عمر بدبختیه دختر رو میده ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از خیابون جمع میکنین بعد ادعاتون میشه ک همه چی درست شده در صورتی که......

بابا ی ذره فکرم خوبهاااااااااااااااااااا 


ببخشید که ی ذره رک حرفامو زدم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 14:9 توسط غریبه|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» 11/02/91
»
» 17/11/90
»
» 07/09/90
» 10/8/90
» 90/07/10
» 90/6/13
» خداحافظی

Design By : Pichak